|
|
|
|
|
خانه محمود – روز – داخلی محمود روی تخت دراز کشیده و به سقف خیره شده در همین حال زنگ در خانه بصدا در میاد. محمود با بی حوصلگی بلند میشه و به سمت در میره و از چشمی بیرون را نگاه میکند. مهناز است ( دختر همسایه پایینی ) که با مقنعه و روپوش سفید پزشکی پشت درب ایستاده. محمود سریع توی آینه خودش را برانداز میکند و موهایش را درست میکند و سپس در حالیکه نفس عمیقی میکشد در را باز میکند اولین چیزی که توجه اش را جلب میکند کتاب قطوری است که مهناز دستش گرفته و رویش نوشته داروسازی پیشرفته. - سلام - سلام ببخشید مزاحم شدم. - نه خواهش میکنم. بفرمایید. - من راستش پشت در موندم کلیدهام تو خونه جامونده مامانم اینام معلوم نیست کی بیان گفتم اگه زحمتی نیست پیچ گوشتی و انبردست تون رو قرض بگیرم تا در و باهاش باز کنم. - حتما . میرم بیارم. محمود آشکارا کمی دست و پایش را گم کرده . برمیگردد و میگوید: - ببخشید یادم رفت تعارف کنم ... بفرمایید تو بشینید شربتی .. چایی چیزی. - نه دیگه مزاحم نمیشم. محمود که حالا کمی هم عرق کرده میگوید: - پس من برم جعبه ابزار رو بیارم. و سریع آنجا را ترک میکند . اتاق – روز – داخلی محمود از داخل کمد جعبه ابزار را بیرون میاورد و بازش میکند آچار و انبردست درست روی همه وسایل هستند. هر دو را برمیدارد و میخواهد برود که تردید میکند. کمی می ایستد و سپس هر دو را زیر تخت خواب پرت میکند. سپس جعبه ابزار را بلند میکند و بالای کمد میگذارد درست لبه کمد. یک پیچ گوشتی نازک و کوچک برمیدارد و میخواهد آن را جایی از بدنش فرو کند. ابتدا بازوهایش را چک میکند و اما میبیند خیلی درد دارد و بالاخره آن را در رانش فرو میکند. از درد نزدیک است جیغ بزند اما خودش را نگه میدارد سپس جعبه ابزار را از آن بالا پرت میکند پایین و صدای وحشتناکی تولید میکند سپس خودش را زمین می اندازد و داد میزند. صدای مهناز از جلوی در می آید که میگوید: - چی شد؟ آقا محمود حالتون خوبه؟ محمود جوابی نمیدهد فقط از درد به خودش میپیچد و سعی میکند اوضاع را وحشتناک جلوه دهد. مهناز وارد اتاق میشود و وقتی این صحنه را میبیند با نگرانی بالای سر محمود زانو میزند و میگوید : - چی شد؟ محمود با دست به تکه فلزی که در پایش است اشاره میکند و میگوید: - افتادم زمین این رفت تو پام. مهناز کتابش را گوشه ای پرت میکند و از داخل کیفش دست کش های پلاستیکی اش را درمیاورد و میگوید: - نگران نباش من دانشجوی پزشکی ام میتونم درستش کنم. - جدا؟ عجب شانسی! - آره واقعا. من تو دانشکده یکبار یک خرگوش رو بخیه زدم. هر دو میخندند. مهناز ادامه میدهد. - بتادین دارین؟ - آره تو کابینت بالای ظرفشونی جعبه کمکهای اولیه داریم فکر کنم توش باشه. مهناز بلافاصله از اتاق خارج میشود. قطع به : ساعاتی بعد مهناز آخرین بخیه را هم میزند و میگوید: - واسه احتیاط بیمارستان هم بریم بد نیست. - چرا؟ به نظر من که کارت تمیزه. هر دو به هم لبخند میزنند. مهناز میگوید: - البته من داروسازی میخونم نه پزشکی. - پس چجوری بخیه زدن رو بلدی؟ - خب چند واحدی هم از این چیزها گذروندم. خودم هم دوست داشتم پزشکی بخونم ولی بابام نذاشت. - چرا؟ - میگه پزشکی عمومی به درد نمیخوره یا باید تخصصی چیزی بگیری یا میری تو بیمارستان و بقیه عمرتو باید کشیک بیمارستان باشی. - مطب چی؟ - مطب دیگه نمیدن اینقدر دکتر عمومی زیاد شده که دارن صادر میکنند. لحظه ای هر دو به هم خیره میشوند و سریع نگاهشان را میدزدند. مهناز میگوید: - خب دیگه بهتره من برم. - کجا بری ؟ - میرم پایین منتظر میشینم تا بالاخره یکی بیاد . - حالا شاید تا شب کسی نیومد. بذار بیام در و واست باز کنم. - تو که نمیتونی بخیه هات باز میشه. - نه اونقدرها هم بد نیست. فقط بیا کمک کن پیچ گوشتی و انبر دست رو پیدا کنیم بقیه اش با من. قطع به : دقایقی بعد (این تصاویر را با موسیقی و دیزالوهای آرام میبینیم.) محمود و مهناز روی زمین نشسته اند و با هم ابزارهای ریخته را یکی جمع میکنند. داخل جعبه میگذارند. گاهگداری با ابزارآلات شوخی میکنند . محمود با دم باریک دماغ مهناز را میگیرد و مهناز با انواع آچار شوخی میکند و سعی میکند مثل نمایش های عروسکی جای آنها حرف بزند. هر دو میخندند و به نظر میرسد حسابی بهشون خوش میگذرد. مهناز زیر تخت میرود و انبردست و پیچ گوشتی را پیدا میکند و بیرون میاورد. قطع به : راهرو محمود با پیچ گوشتی پیچ های دستگیره را در میاورد و سپس با انبر دست اهرم داخل آن را میچرخاند و در باز میشود. قطع به : داخل خانه محمود روی صندلی نشسته و پای زخمی اش را روی صندلی رو به رویی گذاشته و خانه را برانداز میکند. مهناز با سینی شربت وارد میشود و آن را روی میز میگذارد ولی همین که میخواهد کیفش را به کناری بگذارد کلیدهای خانه از داخل آن می افتد . ( موسیقی در این لحظه کرش میشود ) محمود کلید ها را برمیدارد و بالا میگیرد صدای جیرینگ جیرینگ دسته کلید تنها صدایی است که شنیده میشود بعد از لحظه ای مهناز لبخند بزرگی میزند. (ادامه موسیقی را میشنویم) |
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
داروخانه – روز – داخلی دختر و پسری بیرون داروخانه ایستاده اند و با هم بحث میکنند. ما صدایشان را نمیشنویم . پسر نگاهی به داخل داروخانه می اندازد و دکتر داروساز که پیرمردی عینکی است نگاهش را میدزدد. پسر و دختر هر دو به نظر ناراحت و عصبی می آیند . پسر دستهایش را موقع حرف زدن خیلی در هوا تکان میدهد و گاهگداری دستی به موهایش میکشد. دختر غم زده پایین را نگاه میکند. بالاخره پسر وارد داروخانه میشود و خیلی آرام و کم کم به دکتر نزدیک میشود. اطراف را بی هدف نگاه میکند به نظر میرسد میخواهد چیزی بگوید ولی رویش نمیشود. همین که میخواهد چیزی بگوید یک مشتری وارد داروخانه میشود و پسر حرفش را میخورد و به کناری میرود. مشتری که زنی میانسال است پشت پیشخوان می آید و میگوید: - یکدونه قرص استامینوفن لطف کنید. - ساده باشه یا کدئین؟ - ساده. پسر از داروخانه بیرون میرود و به دختر چیزهایی میگوید. همه حواس دکتر پیش آندو است که دارند دوباره مشاجره میکنند. اینبار کمی هم تند تر و عصبانی تر با هم حرف میزنند. دختر در حالیکه غر غر میکند وارد داروخانه میشود و پسر از پشت شیشه به داخل داروخانه نگاه میکند. مشتری پولش را میدهد و میرود. دکتر داروساز که فهمیده آنها چه میخواهند همین که زن بیرون میرود چند بسته کاندوم روی پیشخوان میگذارد و میگوید: - خاردار و طعم دارش هم هست هر کدومش رو میخواین انتخاب کنید. دختر به پیشخوان نزدیک میشود و میگوید: - یکدونه بیبی چک بدین لطفا. پیرمرد عینک روی بینی اش را بالا میدهد و از قفسه بالایی یک بسته بیبی چک بیرون می آورد. دختر پولش را میدهد و با ناراحتی بسته را برمیدارد و از مغازه بیرون میرود. |
||
|
|
|
|
|
پیرمردی عصا به دست و در حالیکه بقچه ای بر پشت دارد در جاده ای خاکی و پر از سنگ و چاله قدم میزند. لحظه ای می ایستد، به آفتاب که تازه در حال طلوع است نگاه و عرقش را پاک میکند . سپس به دوردست خیره میشود . به معبدی خشتی و قدیمی در انتهای جاده و دوباره آرام راه می افتد. همینطور که پیش میرود صدای بوق ماشینی را از پشت سر میشنود و برمیگردد پشت سرش را نگاه میکند. یک ماشین با یک غلطک بزرگ در جلویش به او نزدیک میشود . پیرمرد به کنار جاده میرود و ماشین از جلویش عبور میکند و پشت سرش را آسفالت میکند. جاده خاکی حالا آسفالت و صاف شده. پیرمرد نگاهی به جاده میکند و خیلی خوشحال میشود . پایش را روی جاده میگذارد و کمی بالا پایین میپرد و سپس به انتهای جاده و به همان معبد خشتی نگاه میکند و با سرعت بیشتری به راه می افتد. در همین حال کنار جاده یک مغازه آبمیوه فروشی مثل قارچ سبز میشود و توجه پیرمرد را به خودش جلب میکند. پیرمرد نگاهی به معبد میکند و نگاهی به آبمیوه فروشی و آب دهانش را به سختی فرو میدهد و به سمت آبمیوه فروشی میرود و به انواع میوه های جور واجور چشم میدوزد و با انگشت طالبی را نشان میدهد. آبمیوه فروش چند تا طالبی داخل مخلوط کن می اندازد و به پیرمرد میدهد. پیرمرد لیوان آب طالبی را میگیرد و با نی شروع به خوردن میکند. از شدت لذت چشمانش را می بیندد. لیوان تمام میشود و آن را روی میز میگذارد. در همین حال کنار آبمیوه فروشی یک ساندویچی سبز میشود. پیرمرد از صندلی آبمیوه فروشی پایین می آید و روی صندلی ساندویچ فروشی مینشیند و به منو نگاه میکند در همین حال یک اتوبوس پر از جمعیت کنار جاده می ایستد و توریست ها پیاده میشوند. عده ای عکس میگیرند و عده ای هم بسوی ساندویچ فروشی می آیند و همه صندلی ها را پر میکنند. پیرمرد یک ساندویچ و دو لیوان نوشابه میخورد . بالاخره سیر میشود. حسابی سنگین شده و دستش را روی شکمش میمالد. آنطرف خیابان یک مسافرخانه سبز میشود. پیرمرد بسوی مسافر خانه میرود و یک اتاق میگیرد. پیرمرد روی تخت خوابیده که ناگهان ساعت زنگ میزند و از خواب می پرد. چشمانش را میمالد و یکدفعه چیزی به خاطرش میرسد. از پنجره خورشید را نگاه میکند که در حال غروب کردن است. به سرعت وسایلش را جمع میکند و از مسافرخانه بیرون میزند و با تمام سرعت بسوی معبد میرود. میانه راه شکمش صدای عجیبی میکند. پیرمرد می ایستد و دستش را روی شکمش میگذارد. کمی این پا اون پا میکند ولی نمیتواند خودش را نگه دارد. نگاهی به معبد میکند و نگاهی به مسافر خانه و با عجله به عقب برمیگردد و وارد مسافرخانه میشود. بقچه پیرمرد پشت درب دستشویی روی زمین افتاده تا اینکه خود پیرمرد از دستشویی بیرون می آید و بقچه را برمیدارد. آرام بسوی درب خروجی میرود که دوباره شکمش صدا میکند. بقچه را دوباره روی زمین می اندازد و به طرف دستشویی میدود. پیرمرد روی تختش نشسته و از پنجره بیرون را نگاه میکند و آه میکشد. کنار جاده حسابی شلوغ و پر جمعیت شده ولی کسی داخل معبد خشتی گلی نیست. |
||
|
|
|
|
|
مقدمه
1- هر فیلمنامه ای
داستان و ایده ای دارد و نوشتن فیلمنامه بدون ایده کار
بسیار سخت و تقریبا غیر ممکنی است اما از آنجایی که ما ایرانی ها عادت
داریم
کارهای سخت و غیرممکن را انجام دهیم اکثر فیلمنامه هایمان فاقد ایده است.
بنابراین
اگر ایده ای ندارید هیچ نگران نباشید.
2- برای نوشتن فیلمنامه در ایران باید ابتدا این نکته را بیاد داشته باشید که شما در ایران و برای مردم ایران مینویسید. پس ابتدا باید مردم سینمارو امروز را بشناسید. 3 - قشر سینمارو امروز در ایران چند دسته اند: - دسته اول مردمی هستند که در یک روز جمعه بارانی و زمستانی که هیچ کس حال و حوصله هیچ کاری ندارد تصمیم میگیرند به همراه اهل عیال تفریحی داشته باشند. با زن و بچه که نمیشود رفت فرحزاد چون اونجا پاتوق کارهای دیگری است ، جای تفریح آنچنانی هم وجود ندارد و فوق فوقش به پاساژ خرید لباس و اینجور چیزها میروند آن هم نه برای خرید و فقط تماشا. به طور خلاصه این دسته از مردم اصلا خبر ندارند که میشود به سینما هم رفت و حتی عده ای از وجود هنر تئاتر بی خبرند و فکر میکنند تئاتر همان نمایش تخته حوضی دوران طاغوت بوده که از زمان انقلاب از بین رفته. - دسته دوم خانواده های نیمه مستقل نیمه بالغ هستند که اصطلاحا به آنها دوست دختر دوست پسر میگویند. این دسته از مردم بطور عرف دو نفرند ولی گونه های سه و چهارنفره هم دیده شده. این گروه علاقه خاصی به سالنهای سینما دارند و معمولا هفته ای یکی دو بار به سالنهای آن سر میزنند ( بستگی به نوع غذاهایی دارد که میخورند مثلا اگر تو اون هفته ، پیاز و غذاهای چرب و شیرموز زیاد بخورند ممکن است تا سه و چهار بار هم به سالنها بیایند ). اگر مخاطب شما این دسته از افراد هستند خیلی لازم نیست روی فیلمنامه تان کار کنید چون اصلا برای تماشای فیلم شما نیامده اند و توی تیتراژ اصلا به اسم فیلمنامه نویس و کارگردان توجهی نشان نمیدهند و فقط فیلمبردار برایشان مهم است . فیلمبرداری که میداند برای این دسته از افراد فیلم میسازد باید توجه داشته باشد بیشتر از نماهایی با کنتراست بالا و تاریک مایه استفاده کند چون این دسته از افراد فقط بخاطر تاریکی سالن های سینما به آنجا آمده اند و اگر ببینند نماهای فیلم زیادی روشن است و باعث میشود سالن هی روشن شود از آنجا میروند و دیگر هم به سراغ فیلم شما نخواهند آمد. فیلمهای نوآر و اکسپرسیونیسیتی از فیلمهای مورد علاقه این گروه است و همواره آرزو میکنند ای کاش از این فیلمها در سالن ها نمایش بدهند - دسته سوم دسته الافان هستند که اگر فیلم خام هم نمایش بدهند برای تماشای آن به سالن سینما خواهند رفت. - دسته چهارم مردم عادی کوچه بازار هستند که برای تماشای فیلم کمدی به سینما می آیند. اگر میخواهید فیلم کمدی بسازید باید بدانید که کار خوبی میکنید چون اکثر مردم ایران فیلم کمدی را دوست دارند و به احتمال زیاد کارتان میگیرد و نونتان در روغن خواهد بود ولی باید قواعد را رعایت کنید که در بندهای دیگر اشاره خواهم کرد. - دسته پنجم قشر فرهیخته و فرهنگی هستند که به سالن سینما نمی آیند یا اگر بیایند برای خودآزاری و خون جگر خوردن می آیند. 4- پس مخاطب خود را بشناسید و اگر غیر از دسته چهارم هستند بهتر است سینما را کنار بذارید در غیر اینصورت سینما شما را کنار خواهد گذاشت. اما اگر برای دسته چهارم فیلم میسازید باید به نکات زیر توجه کنید. 5- فیلم شما باید کمدی باشد ولی نه هر کمدی . شما نمیتوانید فیلم کمدی سیاسی ، کمدی سیاه ، کمدی جنگ ( تا حدودی) ، کمدی جنسی ، جسمی ، روحی ، فیزیکی ، شیمیایی بسازید. تنها کمدی که میتوانید بسازید کمدی رمانتیک است که تازه به شما یارانه هم تعلق میگیرد. مواد لازم برای نوشتن یک کمدی رمانتیک - یک عدد پسر عاشق پیشه ( منظور جنس مذکر است حالا پسر یا مرد بودنش به ما ربطی ندارد) - یک عدد دختر الزاما خوش سیما و ترجیحا بازیگر . بهتر است طی قرار داد با وی حتما قید شود که در یکی دو سال آینده با نامزدش به هم نزند که بعد فیلم های خصوصی اش پخش و فیلم شما توقیف شود - یک دختر معمولی ( نه خیلی زیبا نه خیلی زشت ولی دارای هنرهای بیشمار و قلبی سرشار از عشق) - یک پسر داغون ( نه قیافه داشته باشد نه هنر) - یک پسر پولدار بی هنر - یک عدد پدر بدجنس با سبیل های کلفت - برادر غیرتی به تعداد لازم. در کلاسهای فیلمنامه نویسی آموخته اید که ده دقیقه شروع یک فیلم چقدر مهم است. همیشه در همه مواد درسی بحث بوده که ما در ایران و با فرهنگ خودمان باید کتب درسی را تدوین کنیم بنابراین شما باید بدانید که در ایران ده دقیقه اول یک فیلم مخصوص باز کردن چیپس و پفک و احوالپرسی و پیدا کردن جا و اینجور چیزهاست . - قصه شما در کافی شاپ یا جایی شبیه به آن باید شروع شود که پسره ، دختر پولدار و خشگل را میبیند و به لکنت زبان می افتد یا مثلا قهوه با دوناتش را میریزد روی شلوارش و دختره ریز ریز میخندد که یعنی " وای تو چقدر بامزه ای موش بخورد تو را " ( امین حیایی ، الناز شاکر دوست یا فروتن و مریلا زارعی) میتوایند ساختار شکنی داشته باشید و پسره به طرز تابلویی به دختره کم محلی کند که البته به بازیگری توانا نیاز دارید مثل عزت ا... انتظامی ( البته زمانی که نقش گاو مشد حسن را بازی میکرد). - دختر معمولی داستان عاشق این پسره قصه ماست و هی بهش پا میدهد ولی پسره تو نخ اون یکی دختره است اما دختر معمولی ما در حالیکه اشک میریزد همچنان بر عشقش وفادار است البته همه میدانیم که خواستگار دیگری ندارد. حالا برای اینکه ساختار شکنی کنید میتوانید برای دختر معمولی هم خواستگار توپی طراحی کنید که هم پولدار است هم خوش تیپ و هم ماشین لامبورگینی دارد . اینطوری به بازیگر قدری نیاز خواهید داشت که وقتی به پسره میگه نه ، بیننده نگوید "عجب خری است ". - اما پدر بدجنس و پولدار قصه ما پسر رئیس شرکت رقیب را برای دخترش در نظر دارد و میخواهد دخترش را به پسره این یارو بدهد که سهام شرکت اش بالاتر برود. پسر رئیس شرکت رقیب یک پسر داغون و منگلی است که حد ندارد هر چه بیشتر منگل تر و داغون تر همذات پنداری بیننده بیشتر. برای انتخاب بازیگر این نقش مشکلی ندارید تا دلتان بخواهد بین بازیگران وجود دارد اما برای نقش پدر بدجنس ، محمد رضا شریفی نیا مناسب است چون هم میتواند از این بازیگران منگل برایتان بیاورد هم اگر نقشی وسط فیلمبرداری به فیلمنامه اضافه شد با اندکی گریم میتواند خودش بازی کند - تقریبا فیلمنامه تان تکمیل شده از امروز اگر یک هفته رویش کار کنید هفته بعد برای دکوپاژ آماده میشود. فقط میماند یک سری دیالوگ های عاشقانه و نماهایی که قرار است یک خواننده در پیت بصورت نماآهنگ برای عاشقان توی فیلم بخواند که اساسا وظیفه شما نیست و توی فیلمنامه هم ننوشتید مهم نیست. - اواسط فیلمنامه اصلا مهم نیست حتی میتوانید سفید به تهیه کننده تحویل دهید فقط باید حواستان باشد آخر فیلم کسی مجرد نماند و همه ازدواج کنند یا عاشق کسی بشوند بخصوص آن پسر منگله که همه نگرانش هستند که غریزه جنسی اش چطور ارضا خواهد شد و چون صحنه هایی که وی در ارضای نیازهای جنسی به خودکفایی رسیده را نمیتوانید نشان دهید یک دختر منگلی چیزی آخر فیلم نشان بیننده بدهید ، بینندۀ فهیم توی سالن خودش میفهمد که یعنی این دو تا هم واسه هم. - حالا شما یک فیلمنامه دارید قبل از هر کاری آن را در بانک فیلمنامه ثبت کنید چیزی که این روزها زیاد است سارق ادبی است! |
||
|
|
|
|
خلاصه:محمود تصادفا نفرینی باستانی را زنده میکند و زنها و زنانگی از کره زمین حذف میشود از فیلمها از عکس ها از همه چیز مردها ابتدا از خوشی نمیدانند چه کنند اما کم کم همه چیز مردانه و خشن میشود تا بر اساس یک افسانه باستانی در روزی که ماه و خورشید و زمین در یک راستا قرار میگیرند هم جنس بازان به زامبی تبدیل میشوند.... دیگران تا پایان روز سپندارمزد فرصت دارند دنیا را از این فاجعه نجات دهند و زنان را برگردانند. |
||
|
|
|
|
|
نادر برای دیدن دختر مورد علاقه اش که سخت از طرف برادرش کنترل میشود مجبور میشود با هیبت زنانه به دیدنش برود اما در یکی از این ملاقات ها برادر دختر او را میبیند و عاشق و دلباخته او میشود . نادر شیطنتش گل میکند و تصمیم میگیرد آزارهای او را تلافی کند اما اندک اندک از زن بودن خودش هم لذت میبرد.
|
||
|
|
|
|
|
سه دوست که در جنگل چادر زده اند اتفاقی یک نفر رو میکشند و جنازه اش را مخفی میکنند اما هنگام دفن جسد ، یکنفر دیگر آنها را میبیند و مجبور میشوند او را بگیرند حال هر سه باید تصمیم بگیرند که او را نیز بکشند یا رهایش کنند. مرگ یک انسان تراژدی و مرگ یک میلیون انسان آمار است : استالین |
||
|
|
|
|
|
پدر ثروتمند خانواده به شرطی ارثیه اش را به خانواده اش میبخشد که آنها 14 روز در خانه اشرافی ولی مخوف پدری کنار هم زندگی کنند و هر کس برای لحظه ای خانه را ترک کند همه از ارث محروم میشوند. اعضای خانواده که هر کس با دیگری مشکلات خودش را دارد بخاطر ارثیه مجبور میشوند با هم کنار بیایند اما از همان روز اول در خانه اتفاقات عجیبی می افتد که باعث وحشت همه میشود و این چهارده روز را به ترسناک ترین روزهای زندگی انها مبدل میکند. این ایده برای ساخت یک سریال چهارده قسمتی در ایام نوروز مناسب است |
||
|
|
|
|
|
خلاصه داستان : همزمان با چاپ رمان نیما همسرش ، نسرین ناپدید میشود. نیما متوجه میشود که نسرین قهرمان رمانش و ساخته تخیلش بوده و با چاپ کتابش دیگر جزئی از او نیست و چون در پایان کتابش نسرین میمیرد باید قبل از اینکه کسی کتابش را تا آخر بخواند همه را از کتابخانه ها جمع کند. در همین حال شخصیت های رمان جدیدش تصمیم دارند نیما را به قتل برسانند. جاده ای کوهستانی – غروب – خارجی نمای باز از فولکس قرمز رنگی که در پیچ و خم جاده حرکت میکند. اطراف جاده کمی برف وجود دارد و رنگ درختان مخلوطی از نارنجی و سبز است. جاده اندکی مه آلود است. قطع به : ماشین – روز – داخلی داخل ماشین کمی بهم ریخته است و چند تایی ورق مچاله شده روی زمین و صندلی ها افتاده. نیما حدودا سی و پنج ساله با اندامی متوسط و موهایی که یکی در میان سفید است پشت فرمان نشسته و با دست چپش که حلقه ازدواجش در آن به خوبی دیده میشود فرمان را گرفته. ماشین وارد جاده ای فرعی و خاکی میشود. صدای راه رفتن لاستیک ها روی قلوه سنگها و خاک طنین خاصی به فضا میدهد. قطع به : جاده – غروب - خارجی در انتهای جاده وجود یک خانه تک افتاده و ویلایی با سقف شیروانی در میان انبوه درختان خودنمایی میکند. نیما ماشین را پارک میکند و به سمت خانه میرود. توجهش به پنجره جلب میشود که باز است. چند تایی کاغذ نیز در هوا معلق است. قیافه نیما کمی نگران میشود. قطع به : خانه نیما – شب – داخلی نیما خیلی سریع درب خانه را باز میکند. خانه کاملا بهم ریخته است انگار یک دزد دنبال چیزی میگشته. بیشترین چیزی که جلب توجه میکند کاغذ است . همه جا پر از کاغذهای نوشته شده و یا سفید است. حتی محتوای سطل زباله هم روی زمین تخلیه شده و کاغذهایش یکی یکی باز شده . نیما لحظه ای مبهوت به این صحنه نگاه میکند اما سپس به خودش می آید و اولین کاری که میکند صدا کردن نسرین است. اتاقها را یکی یکی وارسی و نسرین را صدا میکند . وقتی از خانه بودنش ناامید میشود ، موبایلش را برمیدارد تا شماره ای بگیرد. عین دیوانه ها دور خودش میچرخد. شماره نسرین را میگیرد. قطع به : خانه نیما – شب – خارجی دوربین از زاویه دید همان مرد ناشناس و از پشت پنجره نیما را در حال تلفن زدن نشان میدهد. موبایلی که دست مرد ناشناس است میلرزد و بعد از لحظاتی روی پیغام گیر میرود. صدای نیما را که پیغام میگذارد از داخل تلفن میشنویم. - الو ... نسرین جان یک زنگ به من بزن ببینم کجایی.. قطع به : خانه – شب – داخلی نیما مضطرب روی مبل نشسته و دستش را دائما بین موهایش میکشد. ( فید این ) شماره ثبت فیلمنامه : 14/25-12818 تاریخ ثبت : 87/01/19 |
||